سيد جلال الدين آشتيانى
410
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى )
واحدند چون به اعتبار اصل ذات منشاء تعين صفات است ، اگر چه اين صفات در مقام ظهور احتياج بمعدّات دارد و متوقف است بر وجود اعتدالى كه بعد از تمامى شرائط و رفع موانع صفات متظاهر در ذات شوند ، لوازم بحسب اصل وجود موجود در غيب ذاتند ، چون هر علت معطى وجود معلول و ظاهركننده وجود مظهر بايد كمالات وجودى معلول را واجد باشد ، ظهور اين كمالات در افراد ماديه احتياج بعلل اعدادى دارد ، حقايق كليه نيز تمام كمالات افراد را با شىء زايد واجدند . ربّ النوع افراد انسان كه وجود كلى و يا باصطلاح ارباب تحقيق كلى طبيعى و ثابت انسان باشد ، جامع جميع مراتب افراد ، و افراد شئون و تجليات و ظهورات آن فرد عام كلىاند . ظهور كمالات در موجودات مادى و افراد خارجى جسمانى ، احتياج بشرائط و علل مادى دارد ، از قبيل زمان و مكان و فقد مانع . اينكه مصنف گفته است : بايد اين كمالات در حقيقت كلى بالقوه موجود باشد . مراد از قوه در اينجا قوهء مقابل فعل و فعليت نيست ، بلكه قوه بمعنى قدرت و قوت وجود است كه حكما از آن تعبير بوجوب سابق ، موجود در علت تامه و اقتضا و تعين معلول در وجود علت نمودهاند . جوهر چون جنس اعلى است و فوق آن جوهرى نيست ، قبول تعريف حقيقى نمىنمايد ، چون تعريف حقيقى بجنس و فصل است ، تعريف جوهر به : موجود لا فى موضوع . و يا ماهيتى كه در تحقق خارجى مستغنى از غير است ، يعنى وصف از براى غير نيست ، تعريف برسم است برگشت تمام تعاريف بوجود و موجود است و وجود هم چون ابسط البسائط است ، قابل تعريف نمىباشد . « 1 »
--> ( 1 ) . در اينكه آيا مفهوم جوهر نسبت بانواع جنس است و چون مفهومى عامتر از آن در ماهيات نيست ، پس جنس الاجناس است اختلاف نمودهاند . جمهور حكما قائلند كه مفهوم جوهر جنس الاجناس است . بعضى قائل به جنسيت جوهر نيستند و جوهر را نظير مفهوم عرض نسبت بانواع جوهريه عرض عام مىدانند . كسانى كه آن را جنس مىدانند در اينكه جوهر نسبت بعقول مفارقه جنس باشد بر دو قولند ، دليل كسانى كه مىگويند جوهر جنس نيست ، آنست كه ماهيت جنسى در مقام ذات بايد مركب باشد از جنس و فصل ، چون جنسيت آن نسبت بعدم تحصل باعتبار فصول منضمه مىباشد . ولى حق آنست كه مفهوم جوهر جنس اعلى است و چون جنس اعلى است ، تركيب از فصل و جنس